سارا انار دارد

شاید شنیده باشید"سارا انار دارد"

از شهر فقر و ظلمت قصد فرار دارد

امروز دیده ام من دستان کوچکش را

یک دزدگیر ماشین در آن قرار دارد

دردست دیگر اویک گوشی موبایل است

جای عروسک آن را در اختیار دارد

دراشکهای چشمش دیشب ستاره رقصید    

با لنز چشمش امروز قصد شکار دارد

درآسمان چادر گم بود گیسوانش

امروز صد جوان را بر موی دار دارد

سیگارمی کشداوبا نازوعشوه امروز       

از خانه پدر هم قصد فرار دارد

دیروزعروسکش بود یک تکه چوب ساده     

بین دودستش امروزیک سگ قرار دارد

گیتا نهاده سارا امروزنام خودرا

مست از صدای گیتار خواب بهار دارد

لبهای خشک اوبودرنگین زخون ولرزن    

لبهای خیسش امروز رنگ انار دارد

از یاد برد شاید دیروز راز خود را

این رسم روزگار است دار و ندار دارد

آیا شنیده ای تو زنگ موبایل او را؟           

"شاید که با جوانی سارا قرار دارد


  

نامه سحرآمیز

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم

دروغ و بی اساس بود ودر حقیقت نفرت به تو

روزبه روز زیادتر می شود وهرچه  بیشتر تو را میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد

در قلب خود احساس میکنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچ گاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقات هایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق وصفات تو را به من شناساند ومیدانم که

خشونت طبع و تند خویی تو را بدبخت  خواهد کرد

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بدبختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچ گاه به تو رام نخواهد شد ونفرت وکینه ام  پیوسته

متوجه تو است.این نکته را باید در نظر داشته باشی و وبدانی که

از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی ومسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

بازهم درصدد دوستی با من باشی .بانهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه ها ی تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای

لطف و حرارت است به طور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم واز تو به شدت متنفر هستم ونمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم.

اگر میخوهی بدانی راز این نامه چه بوده نامه را یکبار دیگر یک خط در میان بخوان...

طنز

 

تاجری منعم و دارا و جوانمرد به پا کرد شبی مجلس مهمانی با فر و شکوهی و خبر کرد تمام رفقا را. بچه او که سر میز غذا همدم و همسفره ی وی بود به ناگاه بزد دست به پهلوی  وی و گفت:پدر حرف مرا گوش بده. پدرش زد تو سرش گفت:که ای بچه ی بی تربیت و بی ادب آخر چقدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی.

بچه از توپ تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمم که به یک سوی نهد چون و چرا را

چون که حضار پراکنده شدند آن پدر از بچه ی شیرین دهن خود بپرسید که جان پدر آنچه که می خواستی اندر وسط صرف غذا در بر حضار بگویی و شدم مانع گفتار تو الحال بگو. گفت دگر موقع آن حرف گذشته است. در آن وقت که رفتم به تو حرفی بزنم

خرمگسی مرده میان پلوت بود و پلو هم جلوت بود و دلم خواست تو را سازم از آن واقعه آگاه که ناگه تو دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را.

سرآغاز

منت دانشگاه را ........

منت دانشگاه آزاد را که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید بی پولی

هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون پایان می یابد موجب خالی شدن جیب. پس در هر سالی دو ترم است و بر هر ترمی شهریه ای واجب

از جیب و توان که براید                      کز عهده ی خرجش به در آید

باران شهریه ی بی حسابش همه را رسیده و کلاس های لانه زنبوری اش همه جا کشیده

حسابداری دانشگاه را گفته تا فرش اسکناس بگستراند و معمار دانشگاه را فرمود تا بنای آنچنانی در کوه و بیابان بنا کند. دانشجویان را به خلعت کارشناسی قبای پرخرج لیسانس در برگرفته و اطفال پشت کنکوری را به آرزوی دانشگاه کلاهی گشاد بر سر نهاده.

دیپلمه ی بیکار به قدرت او لیسانس بیکار گشته و لیسانس بیکار به تربیتش دکتر بیکار گشته:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

                                              تا تو مدرک به کف آری و به کارش نبری

همه مانند تو سرگشته و بیکار و غمین

                                             طی شده عمر به بی حاصلی و در به دری

در خبر است که در پایان سالیان دراز تحصیل، کوزه ای سفالین کرامت کنند با مدرکی دهن پر کن تا آن مدرک را بر در کوزه نهاده و آبش بنوشند.