این داستان واقعی است

قرار بود یه جوری واسه بچه های اول دبیرستان حرف بزنم که جذب رشته ی ریاضی بشن ... 

هرچی حرف میزدم تو کتشون نمیرف ... قانع کننده ترین دلیلشونم همین بود که خودم دارم پزشکی

 میخونم ... تا آخر کلاس بعد از کلّی جون کندن تونستم یه چن تایی رو راضی کنم ... بعد کلاس همه 

که رفتن یه نفر که چهرش آفتاب سوخته تر بود وایساد و یه سوال پرسید ازم ... جوابشو دادم 

و پرسیدم : اسمت چیه؟! 

گف : " .... آقا ! " 

پرسیدم بچه کجایی شما؟! 

گف : " روستای .... شهر .... آقا "

 -خوووب شما میخوای بری چه رشته ای ؟! 

+تجربی آقا ... 

-تجربی؟!! بابا من ک انقد از ریاضی تعریف کردم ... خب حالا میخوای بری تحربی چیکاره بشی؟!

 +پزشک انشاالله ... میخوام متخصص کلیه و مجاری ادرار بشم ... 

-عه ... ؟! جدا ... ؟! چرا حالا کلیه و مجاری ادرار...؟! 

+بابام سنگ کلیه داره آقا ... !

و من موندم و سکوت و فکر و فکر و فکر ... !

ما جوونا...

نمی دونم تجربش کردین یا نه اما بعضی روزا تو زندگی آدم هستن که حال آدم بدجور گرفتس

حتی بعضی وقتا بی دلیل...

کاری به اون معدود روزای "بی دلیل"ش ندارم...اما نشستم فک کردم با خودم تا ببینم چرا باید

یه "عامل" به وجود بیاد که یه روز منو خراب کنه یه روز ینی بــــیســـت و چـــهـــار ساعت...24

 ساعت خیلی زیاده ها...اما یه عامل پیدا میشه که 24 ساعت از عمر منو خراب می کنه...بعد کلی

فک کردن به این نتیجه رسیدم که :( بقیش تو ادامه مطلب :-) )

ادامه نوشته

دنگ...

دوستای خوبم سلام ؛

 

این اولین پستمه...ازونجایی که "زمان" واسه همه به خصوص واسه دانشجوهای پزشکی

 

چه در طول دوران تحصیلشون ، چه بعد تحصـیـل ( گرچه همیشه درحال تحصیلیم ) ســر کــار

 

اهمیت ویژه ای داره موضوع اولین پستم "زمان" از دید سهراب ( سپهری ) عزیز هست...

ادامه نوشته