تاجری منعم و دارا و جوانمرد به پا کرد شبی مجلس مهمانی با فر و شکوهی و خبر کرد تمام رفقا را. بچه او که سر میز غذا همدم و همسفره ی وی بود به ناگاه بزد دست به پهلوی  وی و گفت:پدر حرف مرا گوش بده. پدرش زد تو سرش گفت:که ای بچه ی بی تربیت و بی ادب آخر چقدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی.

بچه از توپ تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمم که به یک سوی نهد چون و چرا را

چون که حضار پراکنده شدند آن پدر از بچه ی شیرین دهن خود بپرسید که جان پدر آنچه که می خواستی اندر وسط صرف غذا در بر حضار بگویی و شدم مانع گفتار تو الحال بگو. گفت دگر موقع آن حرف گذشته است. در آن وقت که رفتم به تو حرفی بزنم

خرمگسی مرده میان پلوت بود و پلو هم جلوت بود و دلم خواست تو را سازم از آن واقعه آگاه که ناگه تو دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را.