طنز
تاجری منعم و دارا و جوانمرد به پا کرد شبی مجلس مهمانی با فر و شکوهی و خبر کرد تمام رفقا را. بچه او که سر میز غذا همدم و همسفره ی وی بود به ناگاه بزد دست به پهلوی وی و گفت:پدر حرف مرا گوش بده. پدرش زد تو سرش گفت:که ای بچه ی بی تربیت و بی ادب آخر چقدر با تو بگویم که به هنگام غذا حرف نباید بزنی.
بچه از توپ تشر جا زد و ساکت شد و گردید مصمم که به یک سوی نهد چون و چرا را
چون که حضار پراکنده شدند آن پدر از بچه ی شیرین دهن خود بپرسید که جان پدر آنچه که می خواستی اندر وسط صرف غذا در بر حضار بگویی و شدم مانع گفتار تو الحال بگو. گفت دگر موقع آن حرف گذشته است. در آن وقت که رفتم به تو حرفی بزنم
خرمگسی مرده میان پلوت بود و پلو هم جلوت بود و دلم خواست تو را سازم از آن واقعه آگاه که ناگه تو دویدی وسط حرف من و حرف مرا زود بریدی و جویدی مگس توی غذا را.
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم