عقاب...
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه ي
مرغي گذاشت . عقاب با بقيه ي جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد . در
تمام زندگي اش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي كردند...
براي پيدا كردن كرمها و حشرات ، زمين را مي
كند و قدقد مي كرد و گاهي هم با دست و پازدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سالها گذشت و عقاب پير شد . روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر
فراز آسمان ابري ديد .
او با شكوه تمام ، با يك حركت ناچيز بالهاي
طلايي اش ، بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير ، بهت زده نگاهش كرد و
پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين عقاب است –
سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم . »
عقاب مثل مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد مرغ است....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ ساعت 20:54 توسط کیاوش پیرعلایی (پزشکی اردبیل 91)
|
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم