داستان ما آدما
![]()
ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه . تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقده بالا پایین پرید خسته شد وخوابیـــد . دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب .
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند. دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ ساعت 21:17 توسط آسیه عفیفی (پزشکی شیراز مهر91)
|
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم