کمی طنز...
كلاه
كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند. داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:« من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپرده اي. شايد اصلا كلاهي بر سر نداشته اي.»
كچل گفت:«انصاف بده اي مسلمان! اين سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد؟!»
سجده سقف
شخصي خانه به كرايه گرفته بود. چوبهاي سقفش بسيار صدا ميكرد. به صاحبخانه براي تعمير آن سخن به ميان آورد. پاسخ داد كه چوبهاي سقف ذكر خداوند ميكنند. گفت: نيك است اما ميترسم اين ذكر منجر به سجود شود.
آرمان دزدي
ابوبكر ربابي اكثر شبها به دزدي ميرفت. شبي چندان كه سعي كرد چيزي نيافت. دستار خود بدزديد و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آوردهاي؟ گفت: اين دستار آوردهام. زن گفت: اين كه دستار خود توست. گفت: خاموش، تو نداني. از بهر آن دزديدهام تا آرمان دزديام باطل نشود.
دير رسيدم
جمعي به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر يك سر ملاحدهاي بر چوب كرده ميآوردند. يكي پايي بر چوب ميآورد. پرسيدند: اين را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نياوردي؟ گفت: تا من برسيدم، سرش را برده بودند.
شوهر چهارم
زنی كه سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه میكرد و میگفت: ای خواجه، به كجا میروی و مرا به كی میسپاری؟ گفت : به چهارمین.
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم