گوشت را آزاد كن
از بزرگان عصر، يكي با غلام
خود گفت كه از مال خود، پارهاي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و
تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و
گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا
بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.
خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.
گفت: اي خواجه، تو را بهخدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك ميگذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن!
رساله دلگشا
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۲ ساعت 16:5 توسط عارف زنگی (پزشکی ارومیه 91)
|
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم