پدرم...

نیم ساعت پیش ،خدا را دیدم..
قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه
گذشت..
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،..
آواز که خواند تازه فهمیدم ،پـــــــــــــــــــــــدرم را با او اشتباهی گرفته ام .. !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ ساعت 11:16 توسط شادی حاتمی (پزشکی لرستان 91)
|
سلام دوستان این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا دانشجویان پزشکی و دندون پزشکی و داروسازی کل کشور بتونن از تجربیات همدیگه استفاده بکنن و این وبلاگم بهانه ی خوبی باشه برا با هم بودنمون و تجربه ی لحظاتی ناب در کنار هم